تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر
ای که با نامت جهان آغاز شد دفتر ما هم به نامت باز شد


 

Kindness is more important than wisdom, and the recognition of this is beginning of wisdom


یه روزایی  این جمله رو درک نمی کردم. دنیا رو یه جور دیگه می دیدم . . .

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388 22:18 توسط نسیبه |


السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

سلام بر تو ای امام رئوف، سلام بر تو . . .

همیشه به این مسئله فکر می کنم که اگه نعمت وجود حرم امام هشتم توی سرزمینمون نبود اون وقت برا آروم گرفتن، برا درد دل کردن، برا توسل و . . . و برای لحظه ای به یاد آن چه و آن که فراموش شده ، بودن چه می کردیم؟!

هر چند مکان و زمان در این وادی بی معناست! ولی برای افرادی همچون من بی تاثیر نیست، بی تاثیر نیست که آنی نگاهی که به یک دنیا می ارزد را احساس کنم، و دلم بلرزد و از شادی اشک بریزم.

به امید این که توی این ایام این خواهر و برادر دستمون رو بگیرند که تا همیشه تو بهترین راه قدم برداریم.


راستی به این فکر کردید که تاریخ شمسی یه تاریخ واقعیه. روز اول سال: تساوی روز و شب و سال با زمین نو می شود

ماه اردی بهشت: بهشت روی زمین اردو زده و بهار و تولد دوباره نمایان میشه

بهار

تابستان

پاییز

زمستان

همه و همه در جای درست خود قرار گرفته اند و

8/8/8۸ تولد امام هشتم!!

میلاد امام هشتم، علی ابن موسی الرضا مبارک باد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388 1:50 توسط نسیبه |


دهه ی کرامت گرامی باد.

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 11:42 توسط نسیبه


سلامفردا من میشم یه دختر ۲۴ ساله وای خدا جونم باور کردنش برام یه کم سخته نمی تونم بگم که سریع گذشت چون این طور نبود فقط می تونم بگم، می تونم بگم: همه چیز تحت کنترل من نبود. بعضی وقت ها، بعضی چیزها طوری اتفاق می افتن که آدم اصلا فکرش رو هم نمی تونه کنه 

همیشه تولدم که میشه به روزهای عمرم که سپری شدن یه نگاهی میندازم و برای خودم طبقه بندی می کنم:

روزهایی که توشون آرامش داشتم

روزهایی که توشون پر انرژی و اکتیو بودم

و روز های کمی تا قسمتی ابری . . .

به بعضی روزها هم که نگاه می کنم خندم میگیره که چرا یه چیزایی اون قدر مهم بودن 

بگذریم. . .

این عکس منه وقتی یه سیب خیلی گوچکولو بودم

الان خیلی عوض شدم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 15:17 توسط نسیبه |


Don't compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself!

ALEN STRIKE

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 12:45 توسط نسیبه |


Take time to be friendly- It is the road to happiness.

Take time to dream- It is hitching your wagon to a star.

Take time to love and to be loved- It is the privilege of the God.

Take time to look around- It is too short aday to be selfish.

Take time to laugh- It is the music of the soul.

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 21:5 توسط نسیبه |


Everyone think of changing the world, but no one think of changing himself . . .
LEO TOLSTOY

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388 11:56 توسط نسیبه |


هر سال قبل از این که "ماه خدا" شروع بشه یه نگاهی به خطبه ی پیامبر خدا تو این ماه می اندازم چون احساس می کنم بهش نیاز دارم. به نظر من بعضی چیزها رو n بار هم که بخونی بازم خوبه به n+1 امین بار  برسی!

"مردم! ماه خدا همراه با برکت، رحمت و مغفرت خدا به شما رو کرده است، ماهی که نزد خدا برترین ماه هاست، و روزهایش برترین روزها، شب هایش برترین شب ها و لحظه هایش برترین لحظه هاست، ماهی که در آن به میهمانی خدا فراخوانده شده اید، و مشمول کرامت خدا قرار گرفته اید، در این ماه نفس هایتان تسبیح، خوابتان عبادت، عملتان پذیرفته و دعایتان مستجاب است، پس با نیتی راست و دلی پاک از خدای خویش بخواهید تا شما را در این ماه به روزه گرفتن و قرآن خواندن توفیق دهد که چه سیاه بخت و بد نهاد است آن که در این ماه بزرگ از رحمت و بخشایش خداوند بی بهره ماند. با گرسنگی و تشنگی روزه، گرسنگی و تشنگی قیامت را به یاد آورید، از فقیران و مسکینان دستگیری کنید، بزرگانتان را محترم دارید، بر کودکانتان رحم کنید، از خویشانتان دیدار کنید، زبان هایتان را حفظ کنید، چشمانتان را از آن چه نگریستن بدان روا نیست، بپوشانید، گوش هایتان را از آن چه شنیدن آن روا نیست، بربندید، بر یتیمان مهر ورزید، از گناهان خویش توبه کنید، به هنگام نماز دست نیاز به سوی خدا فرا برید که هنگام نماز برترین زمانی است که خداوند با نگاه مهر به بندگانش می نگرد، دعایشان را می شنود، سخنانشان را می پذیرد و خواسته شان را بر می آورد.

مردم! جان های شما بسته ی کارهای شما هستند، با استغفار و پوزش آن ها را رها سازید، پشتتان از بار گناه سنگین شده، با سجده ی طولانی آن را سبک سازید، و بدانید که خداوند به بزرگی خویش سوگند یاد کرده تا نمازگزاران و سجده کنندگان را عذاب نکند و در قیامت به آتش گرفتارشان نسازد.

مردم! هر کس در این ماه روزه دار مومنی را افطار دهد، خداوند گناهانش را می بخشاید و پاداشی همچون پاداش آزاد سازی بنده به او می بخشد، (کسانی گفتند: ای رسول خدا، همه ما بر این کار توان نداریم، فرمود اگر با دانه ای خرما یا جرعه ای آب هم باشد، این کار را بکنید و به این گونه خویش را از عذاب خدا دور سازید.)

مردم! هر که در این ماه خلق و خوی خویش را نیکو سازد، روزی که گام ها بر صراط می لغزد، به سلامت از صراط خواهد گذشت، و آن که بر زیر دستان خویش آسان گیرد،خدا نیز در روز حساب بر او آسان خواهد گرفت، و آن که شر خویش را از دیگران دور دارد، خداوند در قیامت خشم خویش را از او دور خواهد داشت، آن که در این ماه یتیمی را گرامی دارد، در قیامت خداوند گرامیش خواهد داشت، آن که در این ماه با خویشان خود بپیوندد،خداوند در قیامت بخشایش خویش را بدو خواهد پیوست، و آن که در این ماه از خویشان خود ببرد، خداوند در قیامت رحمت خویش را از او خواهد برید، آن که در این ماه به نماز مستحب بپردازد، خداوند از عذاب قیامت خلاصیش خواهد داد، آن که در این ماه فریضه و واجبی به جای آرد،هم چون کسی است که در دیگر ماه ها هفتاد فریضه به جای آورده است، و آن که در این ماه بر من درود بسیار فرستد، خداوند در آن روز که میزان اعمال سبک می شود، میزان اعمالش را سنگین می سازد و آن که در این ماه آیه ای از قرآن را تلاوت کند پاداش او راچونان کسی است که در دیگر ماه ها همه ی قرآن را تلاوت کند.

مردم! دروازه های بهشت در این ماه گشوده است، از خدای خویش بخواهید که آن ها را بر شما نبندد، و دروازه های دوزخ در این ماه بسته است، از خدای خویش بخواهید که آن ها را بر شما تسلط ندهد."

امیرالمومنین (ع) فرمود: در این هنگام بر خاستم و پرسیدم: ای پیامبر خدا! برترین عمل در این ماه کدام است؟ فرمود:"برترین عمل در این ماه پارسایی و پرهیز است از آن چه خداوند حرام ساخته است." آن گاه گریست، گفتم: ای پیامبر خدا! چه چیز شما را به گریه انداخت؟ فرمود:"یا علی از آن چه در این ماه برای تو پیش می آید، انگار می بینم تو را که نماز می گزاری و با خدای خویش نجوا می کنی، بد نهاد ترین همه ی مردم می آید و با فرود آوردن ضربتی بر سرت، ریشت را به خونت رنگین می سازد." گفتم: ای پیامبر خدا! آیا در آن روز و حال بر دین استوار خواهم بود؟ فرمود: "آری بر دین استوار خواهی بود." سپس فرمود:"یا علی! هر کس تو را بکشد مرا کشته، هر کس بر تو خشم آورد بر من خشم آورده، هر کس از تو بد گوید از من بد فته، که تو خود منی، روحت روح من است، و طینتت، طینت من، خداوند مرا و تو را آفرید، مرا و تو را برگزید، مرا برای نبوت و تو را برای امامت، هر کس امامت تو را نپذیرد،نبوت مرا نپذیرفته است، یا علی تو وصی و جانشین منی، پدر فرزندان منی، همسر دختر منی، و خلیفه من بر امت منی، هم در زمان زندگی من و هم پس از وفات من، فرمان تو فرمان من است و نهی تو، نهی من، سوگند به خدایی که مرا به پیامبری برگزیده و برترین بنده خویش ساخته، تو حجت خدا بر خلق خدایی، امین اسرار خدایی و خلیفه ی خدا بر بندگان خدای."

هلول ماه خدا مبارک باشه و خیلی التماس دعا. امیدوارم همگی از این میهمانی بهره مند بشیم.

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388 16:15 توسط نسیبه |


خدایا تو را شکر می کنم که بار دیگر این شب را در زندگی ام تجربه کردم. شبی که در آن ماه کامل می شود ولی زمین تهی بودنش را یادآور می شود.

 گر چه حضور داری،  که برخی همین حضور را درک کرده اند،  ما منتظر ظهوریم !!

شب سالروز میلادت ماه را کامل می کند،  این کامل شدن مبارک باد.

          

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388 0:43 توسط نسیبه |


و همین بس که خداوند حافظ و مدافع باشد!

احزاب:۳

امروز به این آیه که رسیدم تو چاه پتانسیلش بد جوری گیر افتادم!

به این فکر کردم که بعضی وقت ها که انسان ها یادشون میره انسان باشن بازم خودتی که دستمون رو می گیری. گاهی آدما چقدر بی ارزش می شن! حتی تصور هم نمی شه کرد.

و این میشه یه نقطه ی عطف که بهم آرامش میده

که تو بزرگی و حافظ و مدافع . . . و من در آغوش گرم خدا

همیشه خیلی دوستت داشتم و دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 8:10 توسط نسیبه |


I expect to pass through life but once. If therefore, there be any kindness I can show, or any good thing I can do to any fellow being, let me do it now, and not defer or neglet it, as I shall not pass this way again.

 WILLIAM PENN

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388 14:56 توسط نسیبه |


خدای من

خدای دوست داشتنی ام

از این که یک بار دیگر به من مهلت دادی تا در شب آرزوها تو را بخوانم از تو ممنونم.

ای مهربان خدا از تو می خواهم آن چه باید بخواهم!

که زمین سخت خشکیده

از صداقت، از انسانیت، از مهربانی و از هر آن چه تو می خواهی!

تحمل اهالی آن تمام شده، دیگر کیست که درد دین داشته باشد؟؟

 که جماعت به تنها چیزی که نمی اندیشند دین است و بس!

خدایم، غروب جمعه هایم از همیشه دلگیر تر شده.

با تمام وجود آرزو می کنم که بیایی،

ای مهدی فاطمه!!

+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388 7:30 توسط نسیبه |


از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک "زن" بود، آن چنان که اسلام می خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه ی ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود.

مظهر یک "دختر"، در برابر پدرش.

مظهر یک "همسر"، در برابر شویش.

مظهر یک "مادر"، در برابر فرزندانش.

مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

وی خود یک "امام" است، یعنی یک نمونه ی مثالی، یک تیپ ایده آل برای یک "زن"، یک اسوه، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند.

او با طفولیت شگفتش، با مبارزه ی مدامش در دو جبهه ی خارجی و داخلی در خانه ی پدرش، خانه ی همسرش، در جامعه اش، در اندیشه و رفتار و زندگی اش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ می داد.

نمی دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.

در میان همه جلوه های خیره کننده روح بزرگ فاطمه، آن چه بیش از همه برای من شگفت انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی است.

او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت، علی در او به دیده ی یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان های بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهایی هایش. این است که علی هم او را به گونه ی دیگری می نگرد و هم فرزندان او را.پس از فاطمه علی همسرانی می گیرد و از آنان فرزندانی می یابد. اما از همان آغاز فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می کند. اینان را "بنی علی" می خواند و آنان را "بنی فاطمه".

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر.

و پیغمبر نیز دیدم که او را به گونه ی دیگر می بیند. از همه ی دخترانش تنها به او سخت می گیرد، از همه تنها به او تکیه می کند. اورا، در خردسالی، مخاطب دعوت بزرگ خویش می گیرد.

نمی دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی، از "مریم" سخن می گفت.

گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم در باره ی مریم داد سخن داده اند.

هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب، ارزش های مریم را بیان کرده اند.

هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ی ذوق و خلاقه شان را به کار گرفته اند.

هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.

اما مجموعه ی گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار، به اندازه ی این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگو کنند که:

"مریم مادر عیسی است."

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم، باز در ماندم، خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.


و اینک من چه بگویم!! زبانم از گفتن هر چه گفتنی است قاصر است، تنها می گویم ای آن که قدرت همچو قبرت ناشناخته مانده:

"یا فاطمه الزهرا

مولاتی اغیثینی"

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388 21:29 توسط نسیبه |


و من دوباره بازمی گردم. دوباره بازمی گردم. . .

 یکی شدن هم یک مرحله از زندگی است ولی با وجود تازه بودنش سختی های خود را دارد مثل هر مرحله ی جدید دیگر. هیچ وقت فکر نمی کردم که من هم روزی به فرد دیگری فکر کنم و احساس کنم که چقدر مثل هم هستیم در حالی که دو نفریم از دو سیاره، من از ونوس و دیگری از مارس که ما در زمین ساکنیم. من، ن+سیب+ه، به یک علامت جمع دیگر هم نیاز دارم. ولی هنوز خودم هستم یا خودمان هستیم. به کار بردن ضمیر جمع برایم کار مشکلی نیست و با این کار حتی احساس نمی کنم که دیگر مستقل نیستم. نه، من همان نسیبه هستم، من همان ن+سیب+ه هستم. . .

شاید ما باید این مرحله از زندگی را پشت سر بگذاریم تا اندکی به وابستگی خود به خدایمان بیاندیشیم!؟ شاید این هم یکی از نشانه هایت باشد! که هست و من شک ندارم.

یک روح در دوبدن!! اگر یادآور وجود وابسته ی انسان به خدا نیست پس چیست؟؟

خدایا تمام ما انسان ها، که از تو دور هستیم، در این کره ی خاکی سرگردانیم و به دنبال راهی برای رسیدن به آرامش

غافل از این که آرامش در سرای دیگری است. . . تو خود گفته ای تنها با یاد تو به آرامش می رسیم. پس یادت می کنم که تنها تویی. . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388 22:21 توسط نسیبه |


به نام آن که هستی را با عشق آفرید

خدایا به هر آن که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر آن که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است

"با توکل به خدا و اجازه بزرگ ترها بله"

جمله ای  که با اطمینان و آرامش به زبان آوردیم، در شب ولادت حضرت زینب سلام الله علیها زمانی که باران رحمت الهی بر زمین خدا جاری می گشت.

خدایا به نامت و به یادت آغاز می کنیم. آقا حامد و من هر دو از تو یاری می خواهیم تا زیر سایه ی پر مهر صاحب الزمان ادامه ی زندگیمان را با هم بپیماییم.

  

 

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 8:9 توسط نسیبه |


Don't hurry
Don't worry
You're only here
for a short visit
So be sure to stop and smell the flowers

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 23:26 توسط نسیبه |


"ای بندگان من که ایمان آورده اید! زمین من وسیع است، پس تنها مرا بپرستید." عنکبوت:۵۶

امروز وقتی به این آیه رسیدم از یک طرف از لحن آیه به این نکته فکر کردم که خدا چقدر ما هارو دوست داره و از طرف دیگه احساس شرمندگی در برابر خدای بزرگ سراسر وجودم رو احاطه کرد. خیلی به فکر فرو رفتم که خدا چقدر نشانه قرار داده که از اون ها به وجود خودش پی ببریم و بندگی خودمون رو ثابت کنیم ولی ما تو همون قدم اول موندیم. . .

+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388 11:19 توسط نسیبه |


وفات حضرت فاطمه ی معصومه سلام الله علیها تسلیت باد.

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 16:4 توسط نسیبه


ولادت حضرت امام حسن عسگری علیه السلام مبارک باد.

+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388 16:27 توسط نسیبه


زهرای عزیزم دلم برایت خیلی تنگ شده است. این روزها به روز شماری رسیده ام. وقتی صدایت را از سرزمین نشانه ها می شنوم بیشتر و بیشتر از همیشه احساس می کنم که دوستت دارم و می خواهم زودتر ببینمت و دستانت را که با خدا بیعت کرده محکم بفشارم که من دلتنگم. می دانم که خدا نزدیک است، نزدیک نزدیک ولی خانه ی او جایی است که بیش از پیش در آن احساس می کنی که در آغوش گرم خدایی و نمی توانی به چیزی جز او بیاندیشی.

من که با کلماتی این چنین تو را بدرقه کردم:

" که وقتی به مدینه، شهر پیغمبر، رسیدی و موج سکوت و غربت آن جا تو را فرا گرفت، در بین الحرمین آن گاه که از شکوه و عظمت دلت، سرشار شد از یک طرف گنبد خضرا و از یک طرف بقیع، که نمی دانم چگونه پیکر پاک چهار امام معصوم را در خود جای داده و از عظمت ایشان متلاشی نشده است، و از طرفی فاطمه ی زهرا که پنهان بودن مزارش غربت مدینه را بیشتر می کند و نوعی سرگردانی ولی از نوع زیبایش برایت به ارمغان می آورد و تو را به یاد یوسف زهرا می اندازد، یاد من هم باش.

سلام مرا هم برسان و بگو که اینجا کسی هست، که دلتنگ شده و دلتنگ تر از همیشه چون تو مسافری از خانه ی مایی و بگو که دلش را جای دیگر گذاشته است. وقتی یکی یکی مساجد را سر می زنی و در آن ها نماز تحیت می خوانی تا سیره ی پیامبرت را بپیمایی؛ يا وقتی به مسجد شجره قدم می گذاری جایی که تمام امامان معصوم روزی در آن محرم شده بودند و آنجا را به پاکی گام هایشان متبرک کرده اند و لباس تعلق از تن بیرون می کنی و لباس بی رنگ احرام را به تن، و تو محرم می شوی  تا دوباره با خدایت پیمان ببندی که حتما می دانی  خدایت تو را خوانده که بخوانیش؛ آنجا از اعماق وجودت بگو که خدایا دوستت دارم، شکر، شکر. . .

تا این که راهی مکه می شوی و احساس دلتنگی از همان جا آغاز می شود ولی تو شور حرم امن الهی  داری و نمی گذارد تا این احساس بر تو مغلوب شود.

تا این که به کعبه می رسی، عظمت سراسر وجودت را احاطه می کند و تو نمی توانی ایستاده به آن نگاه کنی و از اوج عظمت به حالت سجده در می آیی تا وقتی که چشمانت به مکعب سیاه رنگ، که رنگ رخسار بندگانی چون من است، بیافتد سه دعای مستجاب خود را به زبان می آوری.

چند روزی که در آن جایی در زمزمه هایی که پشت دیوار مستجار با خدای خودت داری، زیر ناودان طلا و حجر اسماعیل اگر نماز گزاردی یاد من هم باش."

و اینک به استقبال تو می آیم:

"می دانم که از سرزمین نور تنها نورانی باز می گردی، و تو که اکنون بی نهایت ها را حس کرده ای برایم ارزشمند تر و دوست داشتنی تر شده ای. به تو تبریک می گویم که خدایت تو را انتخاب کرد و به تو تبریک می گویم که این سعادت را داشته ای که سال جدید را زیباتر از همیشه آغاز کنی در مکانی که بهتر از آن یافت نشود و آرزومندم که دست ولایت همیشه نگهدار تو باشد و تا ابد نورانی بمانی."   

+ نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388 16:47 توسط نسیبه |


روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج

که نگاهم نگران منتظر آن روز است

+ نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388 12:0 توسط نسیبه |


سلام

سال نو مبارک باشه.

براتون یک سفره ی هفت سین چیدم:

هفت سین که نماد رحمت، پاکیزگی، محبت، رویش و. . . است و امیدوارم امسال برای تمام انسان ها سرشار از خیر و برکت باشد.

"هر روزی که خداوند مورد نافرمانی قرار نگیرد عید است."

عیدتان مبارک

 

+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388 13:39 توسط نسیبه |


علم به ما روشنایی و توانایی می بخشد و ایمان عشق و امید و گرمی، علم ابزار می سازد و ایمان مقصد، علم سرعت می دهد و ایمان جهت، علم توانستن است و ایمان خوب خواستن، علم می نمایاند که چه هست و ایمان الهام می بخشد که چه باید کرد؟ علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون، علم جهان را جهان آدمی می کند و ایمان روان را روان آدمیت می سازد، علم وجود انسان را به صورت افقی گسترش می دهد و ایمان به شکل عمودی بالا می برد. علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز، هم علم به انسان نیرو می دهد، هم ایمان، اما علم نیروی منفصل می دهد و ایمان نیروی متصل، علم زیبایی است و ایمان هم زیبایی است. علم زیبایی عقل است و ایمان زیبایی روح، علم زیبایی اندیشه است و ایمان زیبایی احساس. هم علم به انسان امنیت می بخشد و هم ایمان، علم امنیت برونی می دهد و ایمان امنیت درونی، علم در مقابل هجوم بیماری ها، سیل ها، زلزله ها، طوفان ها، ایمنی می دهد و ایمان در مقابل اضطراب ها، تنهایی ها، احساس بی پناهی ها، پوچ انگاری ها. علم جهان را با انسان سازگار می کند و ایمان انسان را با خودش.

انسان و ایمان، استاد مطهری

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387 12:3 توسط نسیبه |


"سلام بر بهار انسان ها و سبزی دوران ها"

امروز 1171 امین سال امامتت آغاز شده و تو هم چنان پشت ابرها نظاره گر مایی. ما که با دیدن تصاویری از سریال حضرت یوسف و تحولی که ایشان با نور و قدرت خدا ایجاد می کنند دلمان می لرزد و منتظرتر از همیشه به تو فکر می کنیم. و حتی تصورش برایمان دور از ذهن است که یوسف زهرا جهان را چه خواهد کرد.

سالروز آغاز امامتت مبارک.


پی نوشت: فکر می کنم ذکر این مطلب ضروری است که این سریال عاری از نقص نیست و در بسیاری از مواقع ما ایرادهایی در آن می بینیم. اتفاقا من فکر می کنم این طوری بهتر می شود به نتیجه رسید چون با تماشای یک برنامه ی پر ایراد دلمان برای یوسف زهرا تنگ می شود. حالا دیگه فکر کنید خودش چطوریه.
 

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387 18:6 توسط نسیبه |


شهادت حضرت امام حسن عسگری (ع) تسلیت باد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387 20:42 توسط نسیبه


روز های آخر سال شاهد حرکات کاتوره ای مردم تو پیاده رو ها و خیابان ها هستیم. نمی دونم چرا همه فکر می کنن که باید بیان بیرون  و یک کاری انجام بدن. چند روز پیش یکی می گفت من ماه اسفند رو دوست دارم چون توش شور زندگی هست

منم جریان رو دوست دارم شور زندگی رو دوست دارم ولی آرامش هم چیز خوبیه، نه؟

متاسفانه من که تو نگاه مردم این چیزهای مثبتی که اون می گفت رو نمی بینم! ای کاش واقعا وجود داشتند. به نظر من این که همه فکر می کنن باید تو سال جدید یه کاری کنن درسته. ولی چرا ما همیشه همه چیز رو اشتباهی می گیریم.

مگه با درست کردن یک ترافیک سنگین و بستن راه دیگران میشه توی زندگی یک تحول مثبت ایجاد کرد. نه نمی شه. تازه یه کار دیگه هم می شه کرد اینکه تو 12 ماه سال تو خودمون تحول ایجاد کنیم نه این که یک عالمه کار برا خودمون دست و پا کنیم و به سال جدید که می رسیم خسته و بی انرژی از خدا بخواهیم که حالمون رو تغییر بده. چرا باید یکی از ماه های زندگیمون رو،  یعنی حدود 8 درصد عمرمون، با عنوان کهنه بخونیم و منتظر تموم شدنش باشیم.

می دونم که سال نوی ما ایرانی ها درست ترین انتخاب مبدا است. آغاز سال با آغاز شکفتن مصادف می شه و درستش هم همینه ولی بالاخره اینم یه مبدا است و خودمون تعریف کردیم. خودمون قرارداد می کنیم.

نمی شه این جمله رو از زبور داود(ع) هر روز زمزمه کنیم: "امروز روزی است که خدا آفریده، ما از آن لذت خواهیم برد و به خوشی خواهیم گذراند." و منتظر تموم شدن سیکل یک سال ننشینیم؟

من شور زندگی رو دوست دارم ولی ترافیک رو نه، صدای صحبت های گنجشک ها باهم رو دوست دارم ولی سر و صدا و noise رو نه، امید رو دوست دارم ولی دویدن به دنبال چیزهایی که عین روزمرگی هستند و اساسا معنای تازگی رو تداعی نمی کنن رو دوست ندارم. . .

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387 12:56 توسط نسیبه |


Stand through life firm as a rock in the sea, undisturbed and unmoved by its ever- rising waves.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387 9:16 توسط نسیبه |


ای خدا جونم منو توی دوراهی های زندگیم کمکم کن خودتم میدونی که چقدر عبور از اونا برام سخته. میدونم برا هر کی یه راهی گذاشتی تا آزمایشش کنی و برا من. . .

از اون موقع که خودمو شناختم(حداقل فکر می کنم که شناختم) درگیر دوراهی ها بودم یا حتی چند راهی! وقتی هم که مشورت می کنم اوضاع از اولشم بدتر میشه چون همیشه راهها مثل هم به نظر میرسند و اونجاست که من مثل پروانه تو عسل گیر می کنم

اونجاست که تنها راهی که به نظرم میرسه اینه که بزنم زیر گریه البته گفتم به نظرم میرسه ،ولی تو یک آن اتفاق میفته  خومم نمیفهمم اینا از کجا میان!

 ولی من خودم که حس می کنم تو فقط با یکیشون راضی میشی. نمی خوام شکایت کنم  یا ناشکری، چون می دونم که میگی: یه بنده ی کوچولو که دیگه این حرفارو نداره

می دونم نباید خودمو مقایسه کنم چون تو هر کیو فقط فقط مثل خودش آفریدی خلاصه هر کدوممون لنگه نداریم

 ولی بیا قضاوت کن که هر کدوم از انتخاب های زندگیم چقدر سختن بعضی وقت ها من یه راهیو انتخاب میکنم که همه بهم میگن" تو یه دیوونه ای!" ولی من حس می کنم بله فقط حس می کنم که تو اینو میخوای

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا چیزی که تو می خوای یا من فکر می کنم که تو می خوای عجیبه و با منطق دنیا سازگار نیست؟

یه کاری کن به جا احساس کردن مطمئن بشم که راهم درسته

من کاری ندارم تو خدای منی وبزرگی تا بی نهایت، منم یه بنده ی کوچولوو مشکل خودته

+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 11:19 توسط نسیبه |


اینم برای اون هایی که نمی دونند این اسم کی بوده و مادرم از کجا شنیده بودند:

اثری که روی شانه ی نسیبه دختر کعب- که به نام پسرش عماره "ام عماره" خوانده می شد- باقی مانده بود، از یک جراحت بزرگی در گذشته حکایت می کرد. زنان و بلاخص دختران و زنان جوانی که عصر رسول خدا را درک نکرده بودند یا در آن وقت کوچک بودند، وقتی که احیانا متوجه گودی سر شانه ی نسیبه می شدند، با کنجکاوی زیادی از او ماجرای هولناکی را که منجر به زخم شانه اش شده بود می پرسیدند. همه میل داشتند ماجرای هولناک نسیبه را در صحنه ی "احد" از زبان خودش بشنوند.

نسیبه هیچ فکر نمی کرد که در صحنه ی احد با شوهرو دو فرزندش دوش به دوش یکدیگر بجنگند و از رسول خدا دفاع کنند. او فقط مشک آبی را به دوش کشیده بود برای آن که در میدان جنگ به مجروحین آب برساند. نیز مقداری نوار از پارچه تهیه کرده و همراه آورده بود تا زخم های مجروحین را ببندد. او بیش از این دو کار، در آن روز، برای خود پیش بینی نمی کرد.

مسلمانان در آغاز مبارزه، با آن که از لحاظ عدد زیاد نبودند و تجهیزات کافی هم نداشتند، شکست عظیمی به دشمن دادند. دشمن پا به فرار گذاشت و جا خالی کرد، ولی طولی نکشید، در اثر غفلتی که یک عده از نگهبانان تل "عینین" در انجام وظیفه ی خویش کردند، دشمن از پشت سر شبیخون زد، وضع عوض شد و عده ی زیادی از مسلمانان از دور رسول اکرم پراکنده شدند.

نسیبه همین که وضع خود را به این نحو دید، مشک آب را به زمین گذاشت و شمشیر به دست گرفت. گاهی از شمشیر استفاده می کرد و گاهی از تیر و کمان. سپر مردی را که فرار می کرد نیز برداشت و مورد استفاده قرار داد. یک وقت متوجه شد که یکی از سپاهیان دشمن فریاد می کشد:" خود محمد کجاست؟" نسیبه فورا خود را به او رساند و چندین ضربت بر او وارد کرد، و چون آن مرد دو زره روی هم پوشیده بودضربات نسیبه چندان در او تاثیر نکرد، ولی او ضربت محکمی روی شانه ی بی دفاع نسیبه زد که تا یک سال مداوا می کرد. رسول خدا همین که متوجه شد خون از شانه ی نسیبه فوران می کند، یکی از پسران نسیبه را صدا زد و فرمود:" زود زخم مادرت را ببند." وی زخم مادر را بست و باز هم نسیبه مشغول کارزار شد.

در این بین نسیبه متوجه شد یکی از پسرانش زخم برداشته ، فورا پارچه هایی که به شکل نوار برای زخم بندی مجروحین با خود آورده  بود در آورد و زخم پسرش را بست. رسول اکرم تماشا می کرد و از مشاهده ی شهامت این زن لبخندی در چهره داشت. همین که نسیبه زخم فرزند را بست به او گفت:" فرزندم زود حرکت کن و مهیای جنگیدن باش." هنوز این سخن به دهان نسیبه بود که رسول اکرم شخصی را به نسیبه نشان داد و فرمود: "ضارب پسرت همین بود." نسیبه مثل شیر نر به  آن مرد حمله برد و شمشیری به ساق پای او نواخت که به روی زمین افتاد. رسول اکرم فرمود: "خوب انتقام خویش را گرفتی. خدا را شکر که به تو ظفر بخشید و چشم تو را روشن ساخت."

عده ای از مسلمانان شهید شدند و عده ای مجروح. نسیبه جراحات بسیاری برداشته بود که امید زیادی به زنده ماندنش نمی رفت.

بعد از واقعه ی احد، رسول اکرم برای اطمینان از وضع دشمن، بلافاصله دستور داد به طرف "حمراء الاسد" حرکت کنند. ستون لشکر حرکت کرد. نسیبه نیز خواست به همان حال حرکت کند، ولی زخم های سنگین اجازه ی حرکت به او نداد. همین که رسول اکرم از "حمراء الاسد" برگشت، هنوز داخل خانه ی خود نشده بود که شخصی را برای احوال پرسی نسیبه فرستاد. خبر سلامتی او را دادند. رسول خدا از این خبر خوشحال و مسرور شد.

داستان راستان، استاد مطهری

چون همه اسمم رو با"ص" می نوشتند مجبور شدم یک فکری کنم 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 12:23 توسط نسیبه |


سلام بر تو ای امام رئوف، شنیده ام که امام رئوف یعنی امامی که تمام انسان ها و با هر درجه ای را می پذیرند، حتی به من جرات می دهد که رو به مشهدش بایستم و بگویم: "السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)". سلام بر تو که وجودت چنان گسترده است که حتی یک آهوی کوچک و مادرش را فراموش نمی کند. سلام بر تو. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 11:14 توسط نسیبه |